تبليغاتX
يادداشت هاي يك خيال باف - سمیه

يادداشت هاي يك خيال باف

...

وای سمیه دارم میمیرم از بی قراریت
وای سمیه وای سمیه
آخه اینا که نمی دونن تو چطوری بودی نمی تونن بفهمن ما چی داریم می کشیم سمیه
اینا تو رو مث یه دختر معمولی می بیننت مث یه غریبه مث یکی که مرده
نمیدونستم سمیه نمیدونستم سمیه
نمیدونستم چرا بعضی وقتا که انقد خوشگل می شدی بهت می گفتم عین فرشته ها شدی
نمیدونستمم قاطی ِ اونایی اومدی چن وقت دب ببری و بری
نمیدونستم  سمیه
نمیدونستم تو این ده سال چرا دیگه غیر از تو دوستی رو نمی خواستم ، نمیدونستم چرا بسم بودی
نمیدونستم چرا تک بودی
تک برای من،تک برای پدر و مادرت،تک برای منا،تک برای ریحانه،تک برای بهداد،تک برای سعید،تک برای همه ی اونایی که میشناختنت
سمیه وای سمیه
تو که همه ش می خندیدی سمیه
چند وقت بود که غصه هامو قلمبه کرده بودم تا خوب شی بعد بگم سمیه
سمیه من حرف قلمبه شده داشتم سمیه
نمی گم چرا رفتی بخاطر حرفای خودم ،برای اون خونه ی سرکوچتون می گم که چشم انتظار با جاهازت و بهداد برین توش،برای اون مخلوط کنت که سفارش دادی اومد و قبل از باز کردنش رفتی،برای اون پالتوت که گفتی همونجوری ِ که بهداد دوست داره و نپوشیدیش ،برای اون شمعدونیه که وحید واست خرید و هنوز روشنش نکردی
برای ذره ذره  ی این زندگی ِ که چششون به چشای درشت و روشن تو بود
سمیه آخه چیکار کنم سمیه ؟کجای این شهر برم که باهات خاطره نداشته باشم؟
هی دلم بی قرار میشه می رم خونتون ،وای سمیه من نمی تونم تو چشم مامانت نگاه کنم ،نمی دونم وقتی بابات صدام میکنه جوابشونو چی بدم،وای سمیه تو گفتی بهار میشه دسته جمعی میاین تبریز
وای سمیه چن بار به مامانت گفتم سمیه خوب میشه گفتم از کی نا امیدین
سمیه اینجوری می خواستی خوب شی؟
الهی سمیه بمیرم واسه تن خوشگلت که این بلاها رو سرش اوردن ،واسه چشای قشنگت که پلکاشم کبود شده بود،واسه دستای قشنگت که کبود بود،واسه دهن قشنگت که خونی بود،واسه شکل نفس کشیدنت بمیرم سمیه،واسه پات که لنگ شده بود ...وای سمیه اون پسر همسایه تون که پاش شکست و خوب نشد که اینهمه غصه شو می خوردی دیروز زل زده بود به جنازه ت که تو کوچه روون بود، وای سمیه کوچتون
وای سمیه وای سمیه
ببخش سمیه  قربونت برم میدونی از کی تا حالا باهات حرف نزده بودم درست و حسابی
لعنت به من و این درس خوندن لعنتیم و این تبریز که نذاشتن ببینمت درست ،به دل سیر
خدا خیرش بده حمیدو که تو اونهمه جمعیت دیروز دستمو گرفت بردم اونجا که شسته بودنت،لباس سفید تنت کرده بودن،که برای آخرین بار ببوسمت ...وای سمیه من یه سال بیشتر بود بغلت نکردم حتی این دفعه ی آخر باهات دست ندادم که مبادا یه میکروب کوفتی ازم  بره تو اون جسم نازک بی حالت،تو اون تن پر از دردت که روزی دوبار مورفین می زدن بهش
آخ سمیه دل همه واست تنگه
سمیه تو که مث بقیه نبودی،تو که بی وفا نبودی...اونجا اینهمه خوبه که همه مونو یادت رفت؟
کاشکی خوب باشه
حتما" خوبه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 15:18  توسط خيال باف  |