خودت را ورق بزن!
گذشته ات بوي خون و خيانت مي دهد
به کفاره ي گناه پدر
براي عمويت هابيل چه کرده اي؟
گذشته ات بوي خون و خيانت مي دهد
به کفاره ي گناه پدر
براي عمويت هابيل چه کرده اي؟
بيچاره يوسف
با ان پيراهن پاره
توي تاريخ مي گريزد
آنوقت تو
نشسته اي اينجا
از بوي خوشش افسانه مي بافي
و به سنت زليخا عاشق مي شوي
عيساي بينوا
ميان دو هزار زمستان
بالاي آن صليب خوش تراش
خون مي چکاند و يخ مي زند
که امروز تو
صليبش را گردن آويز دروغ هات کني
محمد را طعم مزاج متغير خودت مي دهي
که هنوز هم
با همان چشم هاي خسته
نگاهت مي کند که اينطور منافقانه
بين آدمها بر خورده اي
قابيل چند هزار ساله!
دستهايت رنگ خون هزار پيامبر دارد
لب هات تلخي بوسه ي هزار يهودا
بجايي هنوز؟
مگر رسم خاکسپاري جنازه هاي متعفن را
آن کلاغ به تو نياموخت؟
+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 13:20  توسط خيال باف
|
