كلاغ پير به پاهاش نگاه كرد و لبخند زد،داشت توي سرما يخ مي زد.قوت پرواز نداشت ...
رد پاهاش روي برف چقدر سفيد و قشنگ بود ،ياد پسربچه اي افتاد كه دانه هاي برف را شكل پاهاي او كشيده بود ؛انگار كه چند پاي كلاغ را دايره اي از آن سر به هم چسبانده باشند ...
هوا خيلي سرد بود ...چقدر كلاغ پير پاهايش را دوست داشت...
رد پاهاش روي برف چقدر سفيد و قشنگ بود ،ياد پسربچه اي افتاد كه دانه هاي برف را شكل پاهاي او كشيده بود ؛انگار كه چند پاي كلاغ را دايره اي از آن سر به هم چسبانده باشند ...
هوا خيلي سرد بود ...چقدر كلاغ پير پاهايش را دوست داشت...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 12:3  توسط خيال باف
|
