سلام همکلاسی!
مرا یادت هست؟هميشه شعر مدرسه را که مي خواندند يک سيب سمي توي گلويم مي نشست،حتي همان موقع که خودم مدرسه مي رفتم ،سيب دردناک خوشمزه اي که جان ميداد براي يک گاز بزرگ توي زنگ تفريح
"...آغاز مدرسه فصل شکفتن است...
همشاگردي سلام
همشاگردي سلام..."
هميشه از مدرسه رفتن خوشم مي آمد،هر چه بيشتر مي رفتم بيشتر خوشم مي آمد . هيچوقت هيچ جاي ديگري برايم مثل مدرسه نشد.اصلا" يادم نمي آيد مدرسه مان چقدر کوچک بود ،چقدر نور کلاسمان کم بود،چقدر ديوار هايش نم داشت،چقدر ازدحام توي کلاس مانع نفس کشيدنم مي شد،چقدر جسم کوچکم توي بدقوارگی لباس هاي گل و گشاد مدرسه اي اذيت مي شد،چقدر گاهي رفتارشان با معصومیتمان ستمکارانه بود.
نه اصلا" يادم نمي آيد
از مدرسه نه کلاس هايم را دوست دارم به خاطر بياورم و نه معلم هايم را.از خاطره ي خودم و تو و همشاگردي هايم لذت مي برم. خودم ، دخترک ته کلاس نشين، دخترک قد بلند که وظيفه ي تزيين کلاسش را در بهمن ماه به او مي سپردند و انگار حکومت دنيا را گرفته بود،دخترک پر حرف هميشه معترض،دخترک يواشکي از مدرسه در رو.
و همشاگردي هايم که برايم تجربه ي دنيا بودند توي آن چارچوب بسته،تجربه ي عشق وکينه ،تجربه ي قدرت و ضعف ،وحدت و جدايي.
چقدر از مدرسه خوشم مي آمد.
درست است که حياط مدرسه مان کوچک است ، اما آنقدر جا دارد که دست توي دست چهل دختر همشاگرديم عمو زنجير باف بازي کنیم.
درست است که کلاسمان تاريک است؛ اما آنقدر روشن هست که نوارهاي رنگي روي ديواردیده بشود.
درست است که سه چهار نفري روي يک نيمکت مي نشينيم ؛عوضش زنگ تفريح که بشود تعدادمان براي بازي بيشتر است.
درست است که گاهي رفتار معلم هاي خسته و بي احساسم ظالمانه مي شود ؛عوضش فرصت مي کنيم بيشتر به هم مهرباني کنيم ،بيشتر يکي باشيم.
چقدر دلم براي مدرسه ام تنگ مي شود ؛براي حياط شلوغش،براي کلاسهاي نمورش،برای آدم برفی هایی که دسته جمعی ساخته می شدند،برای نیمکت های شکسته جِرجِری ،برای طعم پفک نمکی توی کلاس،برای سیاهی تخته ،براي معلم هاي هميشه عصباني و شاکي، براي روزهاي بي بازگشتش و برای تو.
مرا یادت هست؟هميشه شعر مدرسه را که مي خواندند يک سيب سمي توي گلويم مي نشست،حتي همان موقع که خودم مدرسه مي رفتم ،سيب دردناک خوشمزه اي که جان ميداد براي يک گاز بزرگ توي زنگ تفريح
"...آغاز مدرسه فصل شکفتن است...
همشاگردي سلام
همشاگردي سلام..."
هميشه از مدرسه رفتن خوشم مي آمد،هر چه بيشتر مي رفتم بيشتر خوشم مي آمد . هيچوقت هيچ جاي ديگري برايم مثل مدرسه نشد.اصلا" يادم نمي آيد مدرسه مان چقدر کوچک بود ،چقدر نور کلاسمان کم بود،چقدر ديوار هايش نم داشت،چقدر ازدحام توي کلاس مانع نفس کشيدنم مي شد،چقدر جسم کوچکم توي بدقوارگی لباس هاي گل و گشاد مدرسه اي اذيت مي شد،چقدر گاهي رفتارشان با معصومیتمان ستمکارانه بود.
نه اصلا" يادم نمي آيد
از مدرسه نه کلاس هايم را دوست دارم به خاطر بياورم و نه معلم هايم را.از خاطره ي خودم و تو و همشاگردي هايم لذت مي برم. خودم ، دخترک ته کلاس نشين، دخترک قد بلند که وظيفه ي تزيين کلاسش را در بهمن ماه به او مي سپردند و انگار حکومت دنيا را گرفته بود،دخترک پر حرف هميشه معترض،دخترک يواشکي از مدرسه در رو.
و همشاگردي هايم که برايم تجربه ي دنيا بودند توي آن چارچوب بسته،تجربه ي عشق وکينه ،تجربه ي قدرت و ضعف ،وحدت و جدايي.
چقدر از مدرسه خوشم مي آمد.
درست است که حياط مدرسه مان کوچک است ، اما آنقدر جا دارد که دست توي دست چهل دختر همشاگرديم عمو زنجير باف بازي کنیم.
درست است که کلاسمان تاريک است؛ اما آنقدر روشن هست که نوارهاي رنگي روي ديواردیده بشود.
درست است که سه چهار نفري روي يک نيمکت مي نشينيم ؛عوضش زنگ تفريح که بشود تعدادمان براي بازي بيشتر است.
درست است که گاهي رفتار معلم هاي خسته و بي احساسم ظالمانه مي شود ؛عوضش فرصت مي کنيم بيشتر به هم مهرباني کنيم ،بيشتر يکي باشيم.
چقدر دلم براي مدرسه ام تنگ مي شود ؛براي حياط شلوغش،براي کلاسهاي نمورش،برای آدم برفی هایی که دسته جمعی ساخته می شدند،برای نیمکت های شکسته جِرجِری ،برای طعم پفک نمکی توی کلاس،برای سیاهی تخته ،براي معلم هاي هميشه عصباني و شاکي، براي روزهاي بي بازگشتش و برای تو.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 0:35  توسط خيال باف
|
