تبليغاتX
يادداشت هاي يك خيال باف

يادداشت هاي يك خيال باف

...

با همين چشم هاي خودم ديدم
گورکن ها
درست مثل فيلسوف ها و رييس جمهور ها
کت و شلوار پوشيدند و
 چه بد قواره
نام ها را روي گور هاي خالي علم کردند
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 10:34  توسط خيال باف  | 


به اينجور دوست ها مي گويم:"گرامي ناديده".
 نمي دانستم که اين گرامي ناديده مرا "ناديده ي زيبا" مي خواند.

"اسمم امیر است.متولد 18 اردي بهشت1363.دانشجوي سال چهارم مهندسي صنايع.به ظاهر جوان و به جز يک مورد نصفه نيمه هيچ سوءپيشينه ي عاشقيتي ندارم."

همين چند جمله...همه ي آنچه بود که از خود نوشت ....اما همه ي آن نبود که از او مي دانم
مي دانم که چهارشنبه ها را دوست مي دارد.
_برايت امروز مي نويسم گرامي ناديده .توي همين چهارشنبه که اتفاقي با يادت جور شد._
مي دانم که توي برد خدا دنبال چيزي مي گردد، شايد يافته است و توي دنيايش شايد دنبال فرشته اي...
هرچند به گفته ي خودش شايد ...
فرشته فرشته است ديگر
مي دانم دير يا زود هديه اش را مي گيرد.
و خوب مي دانم که به آنچه مي ترسيد گرفتار نيست.
"از سايه ها مي ترسم
سايه ها حق خورده شده ي آفتابند
از حق خورده شده مي ترسم!!
از آه"
و اين آخرين نوشته ي او بود براي خيال بافم
براي برگشتنش دعا نمي کنم حقش را ندارم ،خوب جايي مهمان شده است ،براي آنچه سزاوارش است دعا مي کنم
...زندگي نيک و يا سفر نيک...
همانکه خداوند برايش مي خواهد و خود دوست مي دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11:40  توسط خيال باف  | 

خداي من!  خداي بزرگ!
در اين روزگار و حشي و در اين شب اهلي هواي تو را عميق توي شش هايم فرو مي دهم و چشمانم را به سهم خود از ماهت مي دوزم،درگاهت را مي جويم و تمام هستي را مي يابم و خود را.
اين ذره ي بسيار خرد كه جزء توست و سر بر آستان خود مي گذارم براي دريافت تو و شرمنده ي تو مي شوم از حقيري و ابتذال اين روح خرد كه قرار است سزاوار باشد براي آنكه نام جانشين تو را يدك بكشد.
خداي من!  خداي بي كرانه!
دست هاي من براي آنكه توي دست هايت جا بگيرند خيلي كوچكند و خواستم براي آمرزش گناهانم بسيار بزرگ.
اما مي دانم ،مي دانم كه مي داني اين بنده ي بي ارج دوستت دارد خالصانه ،آنطور كه مي خواهي و مي بيند غرق شدن خود و ديگراني كه نمي بينند و نمي خواهند ببينند و اميدي نندارد جز زورق فرياد رسي تو ... و همين تنها نقطه ي امن خاطرم است در اين تكرار هرزه ي غم انگيز.
خداي من!  خداي دلدار!
مي خواهم غرق شوم ،آنقدر كه جز درياي بي كران هيچ نبينم ،اما اينبار نه در امروز و فرداي فاني ،در تو و در ابديت نامت ،آنچنان كه ديگر هيچ نمانم و هيچ نباشم.
مرا غرق كن در لحظه هاي خودت ،در نامت ،در خدايي ات و در نورت ،اي نور تمام هستي!
مي خواهم غرق شوم تا اين روزگار دلاشوب پايان بگيرد.
خداي من!  خداي بخشايشگر!
مي داني كه شرمنده ي توام،شرمنده ي اين نفس كه فرو مي دهم و شرمنده ي اينهمه نعمت كه بي دريغ بخشيدي ام و قدر ندانستم.مرا درياب و بدان كه به زبوني خود آگاهم و مي دانم كه همينجا كنار رگ گردن من،همينجا روي شانه هاي من،همينجا توي خون و قلب و روح و نفسم رواني ،جريان داري،هستي و بيش از خود مي داني ام.
شرمنده ام براي همه ي اينها كه بخشيدي و به هرزگي كفران نمودم و غافل شدم از تو كه در جانم براي حقارت من غمگين مي شدي.
مرا بيامرز نه آنچنان كه لياقت اين كوچك توبه شكن است ،آنچنان كه لايق بزرگي و بخشايش توست.
خداي من!  خداي پناه بخش!
مي ترسم ،مضطربم و جز تو كسي نيست كه اين جان ناگفته را بخواند،مرا پناه ده در آغوش وسيعت تا آرام بگيرم.
به تو مي انديشم و به خود مي بالم ،به انسان ها مي انديشم و مسرور مي شوم كه جزء آنها هستم. به اينكه روزي تو،پروردگار من از خود از روح خود در من دميده اي و انسان آفريده شده ام و شرمگين مي شوم .
مباد روزي كه گم شوم در اين چند صباح گذرا و اين گم شدن و بيهوده جنگيدن و بيهوده گزاف خواستن و بيهوده آمد و شد انسان ها .
پناه مي برم .پناه مي برم از شيطان به تو.پناه مي برم از همه ي انسان ها به تو.پناه مي برم از خودم به تو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 13:5  توسط خيال باف  |