گورکن ها
درست مثل فيلسوف ها و رييس جمهور ها
کت و شلوار پوشيدند و
چه بد قواره
نام ها را روي گور هاي خالي علم کردند
"اسمم امیر است.متولد 18 اردي بهشت1363.دانشجوي سال چهارم مهندسي صنايع.به ظاهر جوان و به جز يک مورد نصفه نيمه هيچ سوءپيشينه ي عاشقيتي ندارم."
همين چند جمله...همه ي آنچه بود که از خود نوشت ....اما همه ي آن نبود که از او مي دانم
مي دانم که چهارشنبه ها را دوست مي دارد.
_برايت امروز مي نويسم گرامي ناديده .توي همين چهارشنبه که اتفاقي با يادت جور شد._
مي دانم که توي برد خدا دنبال چيزي مي گردد، شايد يافته است و توي دنيايش شايد دنبال فرشته اي...
هرچند به گفته ي خودش شايد ...
فرشته فرشته است ديگر
مي دانم دير يا زود هديه اش را مي گيرد.
و خوب مي دانم که به آنچه مي ترسيد گرفتار نيست.
"از سايه ها مي ترسم
سايه ها حق خورده شده ي آفتابند
از حق خورده شده مي ترسم!!
از آه"
و اين آخرين نوشته ي او بود براي خيال بافم
براي برگشتنش دعا نمي کنم حقش را ندارم ،خوب جايي مهمان شده است ،براي آنچه سزاوارش است دعا مي کنم
...زندگي نيک و يا سفر نيک...
همانکه خداوند برايش مي خواهد و خود دوست مي دارد.