تبليغاتX
يادداشت هاي يك خيال باف

يادداشت هاي يك خيال باف

...

به خودم و تو فكر مي كنم و اينكه روزگاري يگانه بوديم حتي به جسم. من شكل نگرفته توي شكم تو،از خون تو مي خوردم و بزرگ مي شدم،خميده و چروك وصل به تو و چه زود شروع كردي از خود بخشيدن را براي "من" شدنم.
و امروز، اين "من"_اينجا_ توي اين پيكر اين همه شبيه تو ، از تو مي نويسد كه از خونت مي خورد ، از جسم نازكت،از روح زلالت .از تو مي نويسد كه از غصه هايم مي خوري. تو .  مادرم.مامان من،با آن چشم هاي سبز بي نهايت و چقدر گرم و سبك تكراري و كوچك است اگر بگويم درباره ي آغوش تو  با آن خنده ي كمرنگ...
چقدر زود كم مي آورم .چقدر اين كلمه ها را براي وصف تو دوست ندارم.چقدر حس ها بزرگند و توي واژه ها جا نمي شوند.چقدر دوستت دارم.چقدر مي خواهم هميشه بماني.همين جا كنار من. همين جا توي همين جسمي كه باهاش غريبه نيستم.چقدر هنوز هم از نبودنت وحشت مي كنم درست مثل بچگي هام وقتي سياهي چادرت بين سياهي هاي دنيا گم مي شد و من خودم را توي حجم بزرگ زندگي بدون تو پيدا نمي كردم.هنوز هم بدون تو گم مي شوم. مي ترسم. وحشت مي كنم.مي خواهم باشي.همين طور كه توي همه ي خاطره هاي زندگي ام هستي.توي همه ي اشك ها،خنده ها و تجربه ها. توي تمام فريادهاي اين جسم ،توي همه ي رازهاي نگفته ي اين روح،ثابت، پابرجا،بي ترديد.
و هزار بار تعريف كني كه چطور وقتي متولد شدم همه ي دردهايت را از ياد بردي با ديدن آن موجود كوچك زشت كه گريه مي كرد و من بودم،بچه ي تو، و هزار بار خوشم بيايد،حظ كنم و دلم برايت بگيرد كه چقدر كوچك بودي توي آن جسم هفده ساله و چقدر زود بايد مرا به دوش مي كشيدي و چقدر هنوز هم سنگينم و هر روز كه بزرگ تر مي شوم و بار غصه هايم مدام سنگين تر و تو همراه من بار ميكشي از غمي كه به تو تعلق ندارد و نامت چه برازنده،چه به كمال "مادر" است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 11:40  توسط خيال باف  | 

آن قاصدك كه برايت فوت كردم
جايي بين ما
 سرش به هوا شد و
انگار به تو نرسيد


تمام زندگي ام  را نذر ميكنم
به نيت سر به راهي قاصدك
كه بيايد
نام مرا توي گوش تو زمزمه كند
 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 20:0  توسط خيال باف  |