تبليغاتX
يادداشت هاي يك خيال باف

يادداشت هاي يك خيال باف

...

صدايت را هنوز مي شنوم كه مي گويي:"سايه ي روشن پشت پلك هايت را دوست دارم."
به خنده مي گويم:"سايه كه روشن نمي شود،سايه هميشه سايه است،آنكه روشن است سايه نيست،آنكه سايه است روشن نيست."
مي گويي:"پس سايه روشن نام چيست؟"
مي گويم:"روشن صفت سايه نيست،همسايه اش است اينجا،رقيبش و رفيقش،اوووووه، كلي فرق دارد سايه روشن با سايه ي روشن."
و تو خواستي كه بازي را تمام كنيم چون مي بازي اگر ادامه يابد،من بهتر از تو با كلمه ها بازي مي كردم و من گفتم كه سايه ام را دوست دارم،بيشتر از همه شبيه خودم است،انگار كه بچه ام باشد،حتي از بچه ام هم نزديك تر...
و تو بازي را بچگانه كردي و خودت را حصار كردي بين من و سايه ام و پرسيدي از تو هم نزديك تر؟ و من هم نقش بچه ي شيطان را بازي كردم و پرسيدم مگر تو نزديكي؟ و تو از فاصله گفتي كه چقدر بين ما كم است،آنقدر كه صداي نفس كشيدن هم را مي توانيم بشنويم و قول دادي اگر همه جا ساكت شود مي توانم صداي تالاپ تولوپ قلبت را هم بشنوم و پز دادي كه من و خودت آنجاييم و من سايه اي ندارم و ترا دارم و هيچ ندانستي چقدر دوريم، ما، من و سايه ام،از تو ، از آدم ها، و سايه ام آنقدر به من نزديك است كه تو آن را توي من نمي بيني و هيچ صدايي به گوش ما نمي رسد و اصلا" يادت رفت سايه ي پشت پلك هايم را دوست داشتي.
و رفتي و دنيا آنقدر تاريك بود كه نوري نمانده بود تا سايه اي را بزايد و ما را جا گذاشتي مثل همه ي آدم ها كه سايه ها را جا مي گذارند. من ، سايه ام و سايه ي پشت پلك هايم را.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:36  توسط خيال باف  | 

تو هم که خواب های غلط می فرستی
با چند نفر می چتی خدای بزرگ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 12:15  توسط خيال باف  | 

بعضي هديه ها آنقدر موثرند كه خود دوست مي شوند حتي
اين هم شعري كه هديه گرفتم از آقاي مرتضی شاهین نیا با وبلاگ كم كار سرطاني اش

 باورکن ليلي جان
 در اين متن بي سرو پا هر چي ريخته پاي شما دل بود
 چه سود ؟
 شما هنوز نخوانديد
گفتيد:
 من کفش هايم را گم کرده ام
 و هي پاي اين نامه سر گشاده را تنگ گرفتيد
 که مي خواهم اين جا
 کنار ميز شما
 روي خزر
 عکس يادگاري بگيرم با پسر عموهايم
 گفتم ليلي جان
 گفتم ليلي جان
 دريا که جوش بيايد
 لاهيجان را دم مي کنم با هم بخوريم
چه ديدي؟
 شايد فردا زمين از گرسنگي من را خورد
 قرار نبود
 بود؟
 بود که من بدون تو بميرم و اين متن بدون فرهاد
 بماند براي بعد
 ليلي جان
 اين متن بدون تو تيمارستان است
 لاهيجان سرد شده در فنجان
 کلمات رژه مي روند
 شاه
 يک دست باخته است
 يک دست زلف يار و
 کشيدم خودم را کنار و
 ليلي جان
 اين نامه سر گشاده را وقتي مي خواني لاهيجان را سر بکش
 از ميان اين همه يادگاري که برايت فرستادم
يک مشت عکس مانده
نه
 عکس يک مشت 
 که به ديوار مي زد
 به در
 به دهان
دهان باز کردم
 حرف ها باريدن
 اعداد و شکل هاي هندسي
 و از ميان حيوانات فقط گربه از ياد برده بود
 خاطره هايش را
 پسر عمو هايت هنوز کنارت لبخند مي زنند
ليلي جان
 باور نکن

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 8:1  توسط خيال باف  | 

تو باز نيستي
باز نمي بيني
باز نمي شنوي
مي خواهي بودنت را باور كنم همسفر؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 14:33  توسط خيال باف