تبليغاتX
يادداشت هاي يك خيال باف
...

آن طور که پی گیر شده ام و خوانده ام - البته در منابع فارسی-  خلیجی که بر سر نامش دعوا است تا همین دوره ی معاصر همیشه خلیج فارس بوده، البته تا همین سال ها بحرین و امارات و این کشورهای کوچک حاشیه ی خلیج مستقل نشده بودند که دنبال هویت و ارث و میراث بالاکشیده شان توسط این گربه ی بالاسری باشند که گویا همبشه شاخ بوده برایشان. مثل هر دعوایی یکسره نمی شود به قاضی رفت، شاید نتوان به آسانی از نامی که بخشی از هویت و تاریخ ایرانی ها را تشکیل می دهد گذشت؛ شاید نتوان از دشمنی ها و دشمن تراشی های خلیج نشین ها گذشت؛ اما این سوی ماجرا از انگولک های بد و بی موقع جناب رئیس دولت هم نباید گذشت؛ از ظلمی که حکومت مرکزی به اقلیت ها و به دنبالشان عرب ها می کند و تخم نفرتی که می کارد هم نباید گذشت. این سوی ماجرا از ما مردم ساده دل که زود جوگیر می شویم و بیانیه امضا می کنیم و حمله ی گوگلی درست می کنیم و «ز شیر شتر خوردن و سوسمار» نشخوار می کنیم هم نباید گذشت؛ نه این که این بیانیه ها ایرادی داشته باشد نه، اما این کالری را که روی دعوای سیاسی و نظامی حکومت هایمان و البته با پشتوانه ی نژادپرستی- که در روان ایرانی مان ریشه دوانده - می سوزانیم اگر صرف آبادی آثار فرهنگی و تاریخی و حتی محیط زیستی مان کرده بودیم، خرج زبان و لباس و آئین های هزاران ساله مان کرده بودیم که زیر فشار ضد تبلیغات ها و بی توجهی های حکومت مرکزی نابود نشود، هرکدامشان ده تای نام خلیج فارس برایمان آبرو و هویت می شد.

این ها را گفتم که بگویم بی خیال این اسم ها و اداها، دنیا جای بزرگی است و برای همه مان جا دارد، برای همه ی ایرانی ها، عرب ها، کردها، ترک ها، چه می دانم شیعه ها، سنی ها، باخداها، بی خداها، بهشتی ها، جهنمی ها؛ چه فرقی می کند اسمش چه چیزی باشد. به انتخاب من اگر بود اسم این خلیج را می گذاشتم «خلیج آشتی».

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 1:23  توسط خيال باف  | 

از صبح که بیدار شدم، یک لیوان آب خورده ام و نشسته ام پای کامپیوتر تا آن جا که اینترنت قطع می شود و  بلند می شوم می آیم سمت آشپزخانه، سفره روی میز پهن است، عادت دارد تا حوالی ظهر پهن بماند، کمی پنیر هست و چند زرده ی تخم مرغ پخته، حدس می زنم از صبحانه ی زود هنگام پسرها باقی مانده که زرده ها را نمی خورند، زرده را بیشتر دوست دارم، یاد بچگی ام می افتم که با دقت زرده و سفیده را جدا می کردم و می گذاشتمش دوم بعد از تمام شدن سفیده بخورم که مزه ی خشکش دهانم را پر کند و گرد می انداختمش آن تو، اما اینجور که پسرها زرده را نمی خورند و تک و تنها می گذارندش کنج سفره حس بدی بهم می دهد، شکل صفرا و کلسترول مضر می شود، با این همه کمی از زرده را با پنیر می گذارم وسط بربری تازه از فریزر درآمده که هنوز طعم آب می دهد و راه می افتم سمت هال و راه می روم، همیشه صبحانه ام را وقت های تنهایی سرپا و  در حال راه رفتن می خورم. البته تنها نیستم مادرم هم هست، خانه ی مادرم هستم. توی آشپزخانه، توی هال اینطرف و آن طرف می رود، انگار چیزهایی را جابجا می کند و نظم می دهد. کامیپوتر را در حالی که لقمه توی دهانم هست می آورم توی هال و پشت به بخاری می نشینم، انگار سردم است؛ مادرم جانمازش را که توی هال پهن است بر می دارد و می رود سمت اتاق خواب، دیشب زلزله آمده پیش خودم فکر می کنم لابد می رود نماز آیاتش را بخواند، پریز برق از بخاری دور است، بی خیال برق کامپیوتر را روشن می کنم و می روم آشپزخانه چای می ریزم، دنبال چیز شیرینی به جای قند می گردم و پیدا نمی کنم، قندان سر خالی را با لیوان چای می آورم می گذارم بغل دستم کنار کامپیوتر، یادم می افتد دیشب همان وقت های بعد از زلزله رفته بود سمت دستشویی و با وضو برگشته بود؛ لابد همان وقت نمازش را خوانده است، این وقت صبح چه نمازی می خواند؟ اصلن نماز می خواند یا نشسته پای کاغذ و کتاب های من چیزی از نوشته های خصوصی ام می خواند؟ تا بیایم خودم را از توهم این ماجرا خلاص کنم که چیزی نداری و ننوشته ای که او بتواند بخواند و اصلن خانه ی خودش است می تواند برود توی اتاق خوابش و تا هر وقت که خواست برنگردد، گیرم که آن اتاق زمانی به تو تعلق داشته و حالا هم هر وقت با شوهرت بر می گردی موقتن مال تو  بشود، توهمی که این روزها همه جا با من است، توهم مانیتور شدن، خوانده شدن، دست از سرم بر نمی دارد و می کشاندم دنبالش تا اتاق سابق خودم و اتاق خواب فعلی اهالی خانه، مادرم را نمی بینم می روم اتاق بغلی می بینم دراز کشیده روی تخت برادرم، دلم برایش می سوزد؛ این یک هفته ای را که آمده ام خانه شان سر جمع هفت جمله باهاش حرف نزده ام، دلم برایش خیلی می سوزد که بقیه ی مردم را می بیند با دخترهایشان که شوهر می دهند و خیالشان راحت می شود، جمعه ها را منتظر می نشینند تا دختر و داماد و احتمالن نوه شان بیایند خانه شان مهمانی، دم پله کلی کفش باشد، بچه سر و صدا را بیاندازد و دختر بیاید آشپزخانه غیبت کنان کمک مادرش، دوتایی بخندند و احیانن کیفور غر بزنند، مردها توی حیاط بساط کباب راه بیندازند یا پای تلویزیون برنامه های فوتبالی روز تعطیلشان را دنبال کنند؛ درست مثل همسایه ی روبرویی در آپارتمان خودمان که هر وقت بی صدا از پله ها می آیم بالا و کلی کفش دم درشان می بینم یاد مادرم می افتم و دلم برایش خیلی می سوزد، (همیشه فکر می کردم از همسایه هایی که کفش هایشان را توی راه پله در می آورند بدم می آید، اما حالا این کفش ها هر کدام دنیایی دارند، از طبقه ی اول تا سوم، کلی حرف برای گفتن دارند که فقط من می توانم بشنومشان، مهم ترین هاشان همین کفش های همسایه ی روبرویی مان در طبقه سوم است و آن کتانی مردانه و بوت قهوه ای زنانه که مال واحد سمت راست طبقه ی اول است و زوجی که همسن ما هستند و زن خوشگل است و مرد جدی، هر وقت می بینمشان فکر می کنم که آن ها هم مثل ما دو نفرند و لابد خیلی هم را می خواهند که کفش هایشان این جور تنگ هم جلوی در پارکند و دلم برای کفش های مردانه ی دم در خودمان خیلی می گیرد.) اما این طفلک، مادرم، باید همه ش حرص من را بخورد که مشکوک و بی صدا یا پای کامیپوتر نشسته ام یا سرم توی کتاب هاست و فوق فوق حرفی که می زنم گاهی با پدرم شب ها پای تلویزیون است و آن هم غر و اعتراض است و دلش را که خوش نمی کند هیچ، نگرانش هم می کند که کی این دختر سرش را به باد ایده آل های مسخره اش می دهد لابد، از هفته ی پیش که سر کنجکاوی  اش در مورد تلفن هایم بد بهش توپیده ام باهام حرف نمی زند، من هم باهاش حرف نمی زنم جز چند جمله ی ضروری، این وقت صبح نمی خوابد، نگرانش می شوم و می پرسم چه ش شده، می گوید یهو پشتش گرفته است، می نشینم و پشتش را می مالم، اما مواظبم این کار را زیاد مهربانانه نکنم، هرچند دلم میخواهد ببوسمش و بغلش کنم و پشتش را بمالم، خیلی سفت و سخت تنش را زیر انگشتهام لمس می کنم و می پرسم بهتر شده یا نه؟ همین که جواب مثبت می دهد اتاق را ترک می کنم، می دانم هرگونه صمیمیت بیشتر همه چیز را برمی گرداند به آن جا که دوباره شکوه کند و نگرانم باشد و از همه بدتر نگرانی اش را مدام بهم گوشزد کند.

این روزها کارم شده صبح ها با اعصاب خُرد و خراب از خواب بیدار شدن و دوباره با اعصاب خرد خوابیدن، بس که خواب های پریشان و نژند می بینم، تمام عمرم را خواب ندیده ام و انگار ناخودآگاهم انتقام می گیرد، وا داده ام بگیرد، اصلن خوش دارم این روزها کسی ازم انتقام بگیرد، رنجم بدهد و چون کسی کاری به کارم ندارد انگار خودم از خودم انتقام می گیرم، این پریشانی حاصل این انتقام خود خواسته است؛ این روند آنقدر ادامه دارد تا دلم بی قرار شود و بیایم پای کامپیوتر، بیایم تا میز آشپزخانه و روز دیگری را به امید شب شدنش شروع کنم؛ نمی دانم این ها که می نویسم صادقانه است یا برای فرار از مسئولیت سرزنشی است که می دانم استحقاقش را دارم و حالا این بساط را راه انداخته ام که بگویم خودم می دانم سزاوار سرزنشم ولی از طرفی یک جورهایی ننه من غریبم دربیاورم و نقش خودم را با ایجاد این توهم که «با دست های من گلوی کسی را بریده اند» کمرنگ کنم و شاید تا حد یک قربانی تغییر دهم. (بیچاره خواننده ی این متن! همین الان دارم به انتشارش فکر می کنم) کارم شده این زمزمه ها و افکار ماخولیایی و کشتن میل دویدن به سمت خانه ای در 200 متری خانه ی مادرم و فکر اینکه باید کاری بکنم، حالا که نتوانسته ام قهرمان زندگی شخصی ام باشم باید بروم توی خیابان تیر بخورم یا باقی عمرم را کنج زندان بنشینم تا دلم از خودم خنک شود و چون این کارها ازم برنمی آید و انقدر بی جان شده ام که پیاده روی تا سر خیابان و ایستادن بیشتر از چند دقیقه سرم را گیج می کند و تهوع می آورد سراغم، خودم ریشه هایم را نه با تبر که شهامت می خواهد که با دندان ریز ریز می جوم تا آزاد شوم حتی اگر این آزادی به قیمت افتادن و دیگر جوانه نزدنم باشد.


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 10:31  توسط خيال باف  | 

روزی که عالیا برهنه شد، غیر از عده ای از طرفداران جنبش زنان که این رفتارها را رادیکال و به ضرر حرکت های آزادی خواهانه ی زنان دانستند، بیشتر جامعه ی روشنفکری ایران برایش هورا کشیدند یا حداقل آن را رد نکردند.  همان وقت ها به دوستی گفتم فکر می کنم حرکت عالیا را ایرانی ها تا وقتی می پذیرند که در مصر اتفاق بیفتد، دختری در کشوری دور که تنها بعضی زمینه های مشترک سنتی و اسلامی محل زندگی اش او را به ما پیوند می دهد، برای اعتراض به همان زمینه های مشترک برهنه می شود.

اما اگر عالیا  ایرانی بود چه؟ اگر خواهر یکی از این دوستان مدعی زندگی پست مدرن و آزاد بود چه اتفاقی می افتاد؟ یا مثلن همسر دیگری؟ باز هم برایش هورا می کشیدند؟ یا زور حرف ها و فکرهایی که حالا همان دوستان روشنفکر و تاریکفکر در محافل خصوصی شان می توانند درباره ی جاهایی از بدن خواهر یا همسرشان بزنند خوابشان را می گرفت؟

***

نمی دانم وقتی گلشیفته عکس های برهنه اش را منتشر می کرد حساب این را کرده بود که ممکن است برای همیشه از بازگشت به کشورش محروم بشود یا نه؟ ریسک بزرگی بود؛ شاید تا این جایش را نخوانده بود. شاید فکر نمی کرد دیگر نتواند برگردد توی شلوغی خیابان های تهران، کوچه های مدرسه اش، خانه ی مادربزرگش، تئاتر شهر...

شاید به این همه فکر نکرده بود، اما مطمئنن به خیلی چیزهای دیگر فکر کرده بود. گلشیفته اینجا، توی این کشور به دنیا آمده و خانواده اش هم هرچقدر هنرمند و مترقی باشند، باز هم ایرانی اند.

گلشیفته وقتی برهنه شد حتمن به این موضوع فکر کرد که حالا پدرش می تواند عکس ها را ببیند، عموها و دایی ها هم. لابد گلشیفته هم وقتی تازه بالغ شده بود - چند سال جلوتر از درخت گلابی- مثل بیشتر دخترهای ایرانی لباس های گشاد می پوشید و غوزکرده راه می رفت، تا کسی متوجه سینه هایش نشود؛ لابد حالا برایش آسان نبوده که خیال کند پدرش، بهزاد خان فراهانی، عمو ها و دایی هایش بتوانند همان عضو پنهانی را این طور آشکارا ببینند. حتمن  می دانسته از کجا آمده است و حالا مردم آن جا که تا دیروز آن همه ستایشش می کردند  هیچ جوره توی کتشان نمی رود دختر زیبا و معصومشان برهنه بشود وسط یک مجله ی فرانسوی و غیرت هموطنانش را پشیزی حساب نکند. لابد فکرش را کرده که حالا همان مردم چه خیالاتی می کنند راجع به همسرش که اجازه! داده عکس های زنش با آن وضع نقل مجلس این و آن بشود.

مطمئنن گلشیفته اگر به محرومیت بازگشت به ایران فکر نکرده، عوضش به همه ی این ها فکر کرده و با این همه باز هم عکس های برهنه اش را منتشر کرده است. گلشیفته دختر زیبایی است، این را همه می دانند، شاید پوشیده اش زیباتر هم بود، مطمئنن نیازی نداشت که زیبائی اش را با یک عکس برهنه ثابت کند. گلشیفته به خودش، پدرش، شوهرش، عموها و دایی ها و مردم کشورش فکر کرد و با این همه باز هم برهنه شد. برهنه شد تا یاد همه ی این جماعت بیندازد که بدن هر آدم اولین چیزی است که هر کسی مالک آن است و این مالکیت را هیچ قانون و انسان دیگری نمی تواند و حق ندارد که از او بگیرد.گلشیفته برهنه شد تا یادمان بیندازد که اگر نمی توانیم کارهای بزرگ بکنیم بهتر است دهانمان را ببندیم و سرمان به آخور روزمرگی مان گرم باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 11:33  توسط خيال باف  | 


روزی که این عکس را دیدم، مدام تماشایش کردم، بردمش توی فوتوشاپ کمی کادرش را تغییر دادم، سیوش کردم؛ فکر کردم لابد جایی دوستداران طبیعت باید انتشارش داده باشند. عکس باشکوهی ست. اما چیزی که مرا با خودش می برد این زن است. نه از آن رو که حیوانی را پناه می دهد؛ از آن رو که به تمامی زن است و  پذیراست و جا دارد.

نه اه و ویش های زن های امروز را دارد نه حد و حریم هایشان را، نه می ترسد مریضی بگیرد، نه میترسد حیوان سینه اش را گاز بگیرد، نه میترسد شیرش برای بچه اش ضرر داشته باشد، انگار اصلن خیالی ندارد و این خیال نداشتن و حساب و کتاب نکردن خیلی زنانه است، حتی اگر امروز زن ها یادشان رفته باشد. زن هایی که مردانه زندگی می کنند.

***

راحت است برای آن ها که دوستشان نداری زبان درازی کنی، بایستی جلویشان، محکم، خودت باشی، از حرف های خودت بگویی، اینکه دنیا را مثل آن ها ندیدی، اینکه به اینجور ندیدنت افتخار می کنی، اینکه بگویی ازشان نمیترسی، اینکه بروند هر غلطی خواستند بکنند، تو راهت را غلط نرفته ای، اقلن به راه خودت رفته ای، راه غلط عوضی جهنمی ِ خود خودت، راحت است بگویی تاوانش را پس می دهی. بیایند هرچقدر میخواهند از جسم و جانت ببرند، تو پشیمان نیستی. راحت است.

اما وقتی آن ها که بر سرت فریاد می زنند، آن ها که به تو معترضند، پاره های تنت باشند، عزیزترین آدم های زندگی ات و تو ببینی و شاهد باشی که با هر فریادی که بر سر تو می زنند چطور می شکنند، خم و خم تر می شوند، رنج می کشند، دیگر همه چیز سخت می شود، دیگر نمی شود چاره ای برایش پیدا کرد، دیگر راه خود رفتن بی چاره ات می کند. مگر خودت و راه خودت چقدر اهمیت دارد؟ مگر همه ی همه ی زندگی ات چقدر می ارزد؟

***

زندگی از همان گریه ی تولد تا گریه ی مرگ تراژدی انکارناپذیری دارد و آدم باید خیلی مرد باشد تا از این تراژدی عبور کند، مردانه و به سلامت، من برای این دنیا به اندازه ی کافی مرد نیستم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 11:5  توسط خيال باف  | 

نقاشی قهوه خانه ای:

مطالبی را در باب نقاشی قهوه خانه ای در اینترنت جستجو می کنم؛ خبردار می شوم که برای نقاشی قهوه خانه ای کلاس ها و دوره هایی برگزار می شود که طی آن این سبک نقاشی را آموزش می دهند و گویا حتی در برخی هنرستان ها تدریس می شود؛ حتی با فرض اهمیت زیبائی شناسانه نقاشی قهوه خانه ای به عنوان یک سبک هنری ناب و منحصر به فرد،چه منطقیبرای آموزش دوباره ی آن می تواند وجود داشته باشد؟ شاید یافتن پاسخ این پرسش آنقدر ها هم پیچیده نباشد: نقاشی قهوه خانه ای یک سبک نقاشی مذهبی است و وقایع عاشورا مهم ترین موضوع آن است و در ایران هرچیز که رنگ مذهب به خود بگیرد حمایت می شود هرچند به دم دستی ترین و غلط ترین روش ممکن.

صادق تبریزی از نقاشان معاصر که گرایشی هم به نقاشی قهوه خانه دارد و پرده ی نقاشی 32 متری اش به این سبک مشهور است، معتقد است که نقاشی قهوه خانه ای تقلید خام دستانه ای از نقاشی قاجار است و اصلاً هنر محسوب نمی شود که حالا امروز بخواهیم آموزشش بدهیم.

نقاشی قهوه خانه ای با ریشه ای عمیق در سنت قصه خوانی و مرثیه سرایی ایرانی در قهوه خانه ها توسط نقاشانی پدید آمد که هنری ها «مکتب ندیده» می خوانندشان، اواخر دوران قاجار و اوایل پهلوی. موضوع نقاشی ها بیشتر مذهبی است و حول حادثه ی عاشورا می گردد، از حرکت امام حسین به سوی کربلا تا انتقام خونین مختار. نقاشی های غیر مذهبی تر هم بیشتر به حماسه ی شاهنامه پرداخته اند؛ هرچند گه گاه موضوعات متفرقه ی دیگری در این نقاشی ها دیده می شود، اما اصلی ترین مضامین همین ها هستند: رشادت حسین و رستم. یکی اسطوره ی مذهبی و دیگری اسطوره ی ملی، یکی نقش اول تراژدی آن دنیایی و دیگری نقش اول تراژدی این دنیایی.

 

بر علیه قهوه خانه:

قهوه خانه در ایران تاریخی 400 ساله دارد، طی این چند قرن کمتر مکان اجتماعی دیگری سوای مسجد از ثبات و امنیتی این چنین برخوردار بوده، نه مدرسه ها و مکتب ها، نه کتابخانه ها، نه انجمن ها، نه بارها،کافه ها و سینماها و پارک ها و نه هیچ جای دیگری. یک دلیل این استمرار مردانه بودن فضای قهوه خانه است، پای زنها هیچ وقت به قهوه خانه باز نشده است، زنها نه قهوه خانه ای داشتند نه اجازه ی حضور در آن را، استثنائاتی هم اگر بوده برای مکان هایی رخ داده که هویت قهوه خانه ای اش را از دست داده است. این است که مذهب هیچ وقت نه تنها اشکالی بر آن نگرفته که خود با تمامی ابزارهای عامه پسندش وارد این گود مرادنه ی بی خطر شده و ابعادش را گسترده کرده است.

از طرفی حضور و وجود قهوه خانه به طرز غریبی با فرهنگ ایرانی عجین شده است. فرهنگی که حضور مردانش را در خانه چندان تاب نمی آورد و حضور زنانش را بیرون خانه. فرهنگی که تنبل است، حوصله ی فکر کردن و برنامه ای برای وقت های خالی اش ندارد جز دور هم گردآمدن، پاتوغ گرفتنو دود کردن و چای نوشیدن. آن چه در باب اهمیت قهوه خانه و جایگاه اجتماعی اش به خصوص در دوره ی مشروطه گفته می شود بیشتر شبیه به یک شوخی برای جبران وجدان درد ناشی از این علافی و بیکارگی است تا واقعیت. کجای تاریخ ایران جنبش، حرکت عقلانی یا اتفاق جالب توجه تاثیر گذاری را می توان سراغ گرفت که از قهوه خانه آغاز شده باشد؟ قهوه خانه همه چیز را به سوی غوطه ور شدن در یک فضای لحظه ای با مجالست های سبک سرانه، بی فکرانه و روان شدن روی سطح همصحبتی با دانش های گفتاری ناهمگن و کم عمق گروه پیش می راند. قهوه خانه حتی در عالی ترین جمع های روشنفکرانه اش فرصتی برای تعمق، اندیشیدن، نوشتن و فرا رفتن از روزمرگی های ظواهر یک زندگی روشنفکرانه را ارائه نمی کند.

قهوه خانه در طلایی ترین و پررونق ترین  دوران حضورش در ایران تا امروز فقط یک تفریح گاه بوده؛ تفریح گاهی آنقدر شلوغ که اجازه ی حرکتی خارج از قلمرو نوشیدن و کشیدن و غیبت کردن به اعضایش نمی دهد و آنقدر تنبل که ایرانی را هر روز سوی خودش بکشاند تا بتواند در محیطی اجتماعی هیچ کاری نکند.

***

نقاشی قهوه خانه ای  بخشی از این گرایش به تفریح و تنبلی و مذهب است. روایتگر است، قصه دارد، گریه دارد. نوعی روضه ی تصویری است می نشینی چایت را می نوشی، قلیانت را میکشی، قصه ات را می شنوی و گریه ات را میکنی؛  فضا کاملن ایرانی است، هم کاری نکرده ای، هم لذتش را برده ای و هم ثوابش را. نقاشی قهوه خانه در چنین فضایی است که شکل می گیرد. سفارش دهنده ها قهوه چی ها هستند یا مردم عادی کوچه بازار و تعزیه رو ها، نقاش ها هم از مردم همین هستند با همان اعتقادات و ارادت به امام حسین و رستم دستان. قهوه چی چای و دیزی نقاش را فراهم می کند و نقاش قهوه خانه به همراهی روضه خوان رونق بیشتر قهوه خانه را. نقاشی قهوه خانه ای هنر است، ایرانی ترین هنر این سرزمین.

 

 پ.ن: انتشار این مطلب تقریبن ناقص در پی صحبت با سارا ثابت اتفاق افتاد، نظرش و مطلبش در باره ی اهمیت پاتوغ متفاوت و خواندنی ست. در فرصت دیگری این نوشته تکمیل خواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 12:35  توسط خيال باف  | 

قدش خیلی بلندتر از میز نبود؛ کوتاه تر از اغلب دخترهایی که حلقه زده بودند دور میزم و کارهایشان پخش بود روی میز و چند صندلی دور و برم. وسط حرف زدن ها سرم را بالا کردم و دیدم آشنا نیست. دفعه ی اولی بود که توی کلاس می دیدمش، گمان کردم باید دوست یکی از شاگردها باشد؛ اما ایستادنش روبرویم که طولانی شد فکر کردم مهمان که نمی آید دور میز زل بزند به صورت من، پرسیدم: قبلن شما رو دیدم؟ گفت: همونی ام که شما روی اسمم خط زدین؛ و اسمش را زیر خط بلند توی لیست نشانم می دهد.

بچه ها که بشینن یه صحبتی دارم باهاتون، کارهای بچه ها تمام نمی شود و نمی نشینند، این را می دانم، چهره اش جورر خاصی است، از آن ها نیست که برایش سر تکان بدهی و بعدن یادت برود قرار بود چه کاری برایش انجام بدهی.

بچه ها را به بهانه ی گفتن مطلب جدید می نشانم سر جاهایشان و منتظر می شوم که بیاید، پاکت قد بلندی را دراز می کند سمتم، پاکت را می گیرم و می گویم: خوش به حالم، نامه نوشتی برام؟ بازش می کنم؛ الان بخونم یا بعدن؟ شرمگین لبخند می زند: خیلی طولانی نیست. راست می گوید یادداشت کوتاهی است از یک پزشک که گواهی می کند آقای ... سه روز در هفته، گمانم چهار ساعت در هر روز باید دیالیز بشود و یکی از آن سه پنجشبه است و روز کلاسش با من. کاغذ را تا می کنم میگ ذارم توی پاکت و بهش برمی گردانم: باشه، مسئله ای نیست، برا ژوژمان کار میاری؟ می گوید: تعداد دستگاه ها کمه، نمی شد روز دیگه ای برم، اما بالاخره برنامه ی پنجشنبه رو عوض کردم که از این به بعد بیام کلاس. می گویم: خیلی خوبه اینجوری، رضایت می آید توی چشمهاش و می نشیند روی صندلی اش.

آخر وقت، یکی دو نفر مانده به خالی شدن کلاس، باز می آید اطراف میز؛ می گویم صبر کند و می پرسم: می دونی تا حالا چی کارا کردیم؟ دفترچه ی سیمی توی دستش را ورق می زند که بگوید لیست کارها را از بچه ها گرفته و همه اش را تا هفته ی بعد می آورد، چشمم می خورد به دست راستش که تا نرسیده به آرنج کبود است، صدم ثانیه هم طول نمی کشد چشمهام را می سرانم روی کاغذش، اما صدم ثانیه را متوجه شده است، دستهایش جور شرمگینی ورق می زنند، جوری که با شرم لبخند اولش فرق دارد. دلم می گیرد. خیلی می گیرد و شکل ورق زدنش روزی چند بار می آید سراغم تا دلم را بگیراند.

به بیماری فکر می کنم و جوانی اش و وقت هایی که زیر دستگاه سپری می کند و تکرار مکافات هایش و بی رحمی نمی دانم زندگی، خدا، طبیعت، هرچه که اسمش را بگذاریم. به بی چارگی های تمام نشدنی وقتی برای بعضی سوال ها هیچوقت جوابی وجود ندارد؛ به مرگ که چقدر نزدیک بعضی آدم ها می نشیند تا تحمل رنج و درد زنده بودن را آسان کند برایشان. به سمیه و بیماری و جوانی و مرگش.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 21:28  توسط خيال باف  | 

1. به نظر می رسد، زندگی اکثر ایرانیان این روزها، روی یک پس زمینه ی خاکستری رنگ اندوهگین در حال رخ دادن است. سنگینی این بار اندوه را پای حرف ساده ی بیشتر مردم- حتی آنان که به زعم بقیه از دورنمای خوش رنگ و لعابی برخوردارند- می شود شنید؛ یا حداقل حس کرد. بزرگترین شادی های زندگی روزمره که در عشق و ازدواج، ثروت، موفقیت های شغلی و امثال این ها تجلی می یابد، نه تنها بهانه ای برای التیام این غم همگانی نمی شود؛ بلکه خود گونه ای از التهاب و اضطراب را به تم کلی زندگی اندوهگینانه می افزاید. زمانه تجربه ی احساسات نامتعادلی را برای «همه» به اشتراک گذاشته است، همه ای که منتظرند و فکر می کنند چیزی باید در زندگی تغییر کند؛ بسته به جنس حفره های پر نشده ی وجودی، گاهی برای تلقی ایجاد این تغییر عاشق می شوند، گاهی ازدواج می کنند، گاهی تمام وقت و انرژی شان را صرف کسب امکانات مالی و ثروت می کنند و زمانی برای جاه طلبی های کاری. اما هیچکدام از این راه ها شکل روتین و عادی زندگی را تغییر نمی دهد و حتی اگر شانس تجربه ی متفاوت را در اندک زمانی تا رسیدن به مقصد داشته باشند، خیلی زود همه چیز به شکل عادی خود باز می گردد و روزگار همان می شود که بود. همه منتظرند چیزی تغییر کند یا روزی خودشان چیزی را تغییر بدهند، اما اینکه چیزی که باید تغییر کند چیست یا این که تغییر دقیقاً چطور باید اتفاق بیفتد بر کسی روشن نیست.

2. راه یافتن اشکال زندگی و ابزارهای مدرن امروزی به زندگی ایرانی سنتی، امکاناتی را فراهم آورده تا توهم شکل ویژه ای از واقعیت به وجود بیاید، شکلی از واقعیت که اگرچه کمتر از هر چیز دیگری واقعی است، ولی مدام در حال ایجاد توهم آن است. سینما، تلویزیون، دوربین های عکاسی و تصویربرداری، کیفیت بالاتری را از عکس و تصویر و در نهایت چهره و زندگی آدم ها پدید می آورند- که اگرچه پر از اغراق و دروغ است - اما شکلی از زندگی را می نمایاند که به نظر برسد هرچیزی خارج از این ماجرا واقعیت ندارد. رنگ قهوه ای چشم های شما به مدد دوربین های عکاسی دیجیتال و اگر نشد فیلترها و نرم افزارهای بعدی، اگرچه همان قهوه ای چشم های خودتان است، اما درخشان تر، جذاب تر و در نتیجه زیباتر است. همان رنگی است که می خواهید اما بیشتر وقت ها در آینه موفق به دیدن آن نمی شوید. تمایل به آرایش های مات و تیپ های خسته، که زیبایی تان را واقعی و نه به واسطه ی آرایش نشان می دهد نیز بخشی از همین ماجرای ایجاد توهم واقعیت است. تماشای حوادث و ماجراهایی در فیلم ها و سریال های تلویزیونی، برای آدم هایی که مثل خوتان لباس می پوشند، شغل ها و زندگی هایی شبیه شما دارند، چونان که به نظر می رسد مردمی واقعی هستند، اما مراتب فوق العاده ای از عشق، پیروزی یا هیجان را تجربه می کنند، طوری که زندگی عادی شما هرگز آن را نداشته نیز از همین دست است. حوادثی واقعی که جایشان در زندگی شما خالی است اما برای قهرمان سریالی که هرشب به خانه تان می آید مدام اتفاق می افتد.

3. ایده آل های زندگی امروز تا آن جا حجیم شده اند که هر آن چه که در گذشته (این گذشته نه فقط چند قرن پیش، بلکه تا چند دهه قبل تر زندگی ایرانیان را هم شامل می شود) هدف و حاصل یک عمر زندگی محسوب می شد، امروز به کف و حداقل های آن بدل شده است. ایرانی امروزی نه تنها تأمین زندگی روزانه ی خود و خانواده اش به علاوه ی داشتن خانه و خودروی شخصی راضی اش نمی کند، بلکه این ها در کنار همه ی آن چه که تا دیروز اضافی، تجملاتی و اشرافی محسوب می شد را فقط به عنوان حداقل های یک زندگی معمولی می شناسد. مفهوم «امکانات اولیه» برایش فربه شده و همه ی چیزهایی که حاصل یک عمر زندگی پدرش بوده را شامل می شود. با ایده های نو و وسوسه انگیز «فراغت» و «رضایت شغلی» آشنا شده و همه ی این ها را زیرگروه همان امکانات اولیه می شمارد. پس زندگی وظیفه دارد به جبران این کسری آرزو، اشکال هیجانی تر و قهرمانانه تری را برای مصرفش بتراشد، همان اشکالی که در فیلم ها می بیند و چون این برایش فراهم نمی شود، سخت افسرده و سرخورده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 0:0  توسط خيال باف  | 

از همان وقت ها که مدرسه میرفتم تا همین یکی دو سال اخیر، وقتی از تلویزیون می شنیدم که می خواند: «باز آمد بوی ماه مهر، ماه مدرسه...» بغضم می گرفت.

این روزها، اگرچه دیگر از آن بغض مزمن خبری نیست؛ اما این همه حس و توجه را که کنار بی معنایی همه چیز زندگی در نظر بگیری، سخت نیست که بفهمی ماه مدرسه هنوز خیلی است. انگار مهر یک جور دیگری مهم مانده و هنوز می شود بهش فکر کرد، گاهی پسمانده های خاطراتش را بیرون کشید و شاید برایش کمی بغض کرد.

از یاد سیب نیم خورده ای که از دست همکلاسی خوشگل کلاس اول ابتدایی ات بی هوا انداختی و او - که عزیز کرده ی معلم ها بود  به واسطه ی همان خوشگلی اش -  حالت را جا آورد، تا اسم «سوم ریاضی A» ی دبیرستان که شده بود مایه ی مباهات خودت و همه ی آن کلاس فراموش نشدنی.

 از معلم کلاس اول ابتدایی ات که وقتی نتوانستی اولین حرف ها را درست بنویسی و گریه ات گرفت، دستش را حلقه کرد دور انگشتانت و مداد را حرکت داد، تا آن ناظم نامهربان اول راهنمایی که وقتی تو را دید که زنگ های تفریح گوشه ی حیاط می نشینی و چیز می نویسی، مادرت را خواست که دخترت برای پسرها نامه می نویسد و تو هنوز نمی دانستی که می شود برای پسرها هم نامه نوشت؛ ولی سخت نبود از حرف های مادرت و سنگینی شماتت های ناظم که بفهمی چقدر باید کار زشت و ممنوعه ای باشد و بارش تا سال ها با نگاه مادر روی شانه هایت سنگینی کرد.

از اسم همه ی معلم هایت که بیشترشان را چندان دوست نداشتی و از یاد بردی، تا جای نشستن صفا، ردیف وسط، نیمکت دوم، کنار دست راحله و جای  نشستن ارغوان، شقایق، ساناز، مامک، فروغ، پرستو، یاسمن، محبوبه و ... و همه ای که یادت مانده است.

از «خرداد» و «نشاط» و همه ی روزنامه هایی که رد و بدل می شد و دنیایی که امیدوارانه قرار بود عوضش کنی و کِیف و افتخار ردّ صلاحیتت برای انتخابات شورای مدرسه، تا دفتر شعرت که طی یکی از تجسس های تحقیرآمیز مدیر مدرسه توی کیفت کشف شد و آن نوار کاست سیاوش صحنه، که شرمندگی جرم نابخشودنی اش را تمام سالهای دبیرستان با خودت کشیدی.

***

این روزها بچه های مدرسه که پخش می شوند رنگ به رنگ توی خیابان های شهر، دم های ظهر انگار دسته ی پرنده های کوچکی را پر داده باشی توی فضا، به خصوص آن روزهای تمیز اول مهر که تماشایی تر هم می شوند. نمی دانم این فقط رنگ لباس هایشان است که فرق کرده یا دنیایشان هم رنگ دیگری دارد، به اندازه ی روزگار مدرسه ی ما ممنوعه دارند یا نه، معلم هایشان با حساب و کتاب برایشان حرف می زنند یا مثل معلم های ما تلافی حقوق های بجا نیامده شان را سرشان در می آورند، اصلاً  آن ها هم مثل ما معلمی را خوش ندارند و بعداً معلم می شوند، یا نه معلم و مدرسه و همه ی این چیزها برایشان مفهوم مهربان تری دارد. اما می دانم  مدرسه به خودی خود  چیزی است که می شود هزار خاطره ی تلخ و شیرین و هزار جور دلیل برایش چید تا منطق این بغض تمام نشدنی -که نه تلخ است و نه شیرین، اما به اندازه ی تمام سال های کودکی حرف و معنا و زندگی دارد- را درک کرد. می دانم برای این بچه ها هم مدرسه یک جورهایی مهم می ماند.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 23:16  توسط خيال باف  | 

روزی هزار بار هم که عشق را سرمشق بگذاری

می دانم

میان تمام صفحات نوشته شده

تنهایی است که خط می خورد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 12:14  توسط خيال باف  | 

بیشتر آدم هایی که می میرند و آگهی شان می چسبد سینه ی دیوار، انگار یک عکس برای دوره ی مردگی شان انداخته باشند، عکس روی آگهی شان بوی مرگ می دهد؛ اغلبشان زل می زنند توی چشم هایت یا یک لبخند ماسیده روی چهره شان دارند، عین مرده ها.

تازگی ها اما یک رابطه ی جدید کشف کرده ام بین عکس آگهی مرده ها و میزان بستگی شان به زندگی... آدم هایی که اغلبشان میدانند که ممکن است بمیرند، آدم هایی که اغلب به یک بیماری سخت مبتلا می شوند و تردید میان بودن و نبودن را تجربه کرده اند؛ یا شاید شبها کابوس مرگ دیده اند...

این آدم ها وقتی که می میرند؛ هیچ عکس مرده ای ندارند... حتی عکس روی آگهی شان مرده نیست؛ انگار فریاد می زند که من زنده ام، که نمی خواهم که مرده باشم!

و من جزو این دسته ی بودم...جزو دسته ی کسانی که زندگی می خواستند؛ جزو دسته ی آن هایی که مرگ به زور و کشان کشان بردتشان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 8:0  توسط خيال باف  |