تلاش مي كنم ترا به ياد بياورم. همانطور كه هستي. همانطور كه ديدمت _هر روز مي بينمت_
از يادآوري خطوط چهره ات و تلاشم براي جاويد كردنش روي كاغذ شادمانم.
به تصوير تو مي انديشم ،به اكنون تصوير تو .به محاسبه ي زمان دراز كش روي يك تخت فلزي شايد و به محاسبه ي تو كه در محاسبه جا نمي شوي ،جايي آرام ، نشسته به صحبت يا به فكر فرو رفته.
به تصوير اكنون تو كه مي انديشم شادمانم.
براي تو مي نويسم.به خودم نهيب مي زنم كه وقتي براي نوشتن ندارم.ساعتي از نيمه شب تابستان گذشته و وقت همانطور كه مي گذرد تنگ تر مي شود.
از اينكه در اين هياهوي بي وقتي به ياد تو مي نويسم شادمانم.
صفحات تقويم را كه ورق مي زنم روز تولت را مي بينم كه پشت مباركي چند روز بي نظير پايان و آرام گرفته .آرام مثل روز تولد تو .مثل تولد تو.آرام مثل تو.
از اينكه همه ي تاريخها را به روز تولد تو محاسبه مي كنم شادمانم.
ثانيه ها كه تند و تند مي گذرند يادآورم مي شوند كه امروزي در چندين و چند سال پيش تو از جايي كه بودي پايت را گذاشتي به جايي كه قرار بود باشيم و من هنوز در جايي بودم كه هيچ بخاطرش ندارم و اين همه را او مي دانست،مي چيد و به تماشا نشسته بود و من و تو ،ما،نمي دانستيم .
امروز من از اين همه ، من از تولدت شادمانم.
فكر مي كنم نكند او قصه ي آدم و حوا را نوشت تا امروزمان را بيافريند،نكند تمام اين بازي ها ،اين دنيا چيده شده بود كه روزي پس از بيست و چند سال ترا پيدا كنم و مرا پيدا كني و او را پيدا كنيم و همه چيز را بخاطر بياوريم و بسپاريم.
چقدر از اين بازي سه نفره شادمانم.
شادي من!آرزويت آرزويم!
ميلادت مبارك
ميلادت هر روز
هر روز ميلادت